• Misyar Marriage

    is carried out via the normal contractual procedure, with the specificity that the husband and wife give up several rights by their own free will...

  • Taraveeh a Biad'ah

    Nawafil prayers are not allowed with Jama'at except salatul-istisqa' (the salat for praying to Allah to send rain)..

  • Umar attacks Fatima (s.)

    Umar ordered Qunfuz to bring a whip and strike Janabe Zahra (s.a.) with it.

  • The lineage of Umar

    And we summarize the lineage of Omar Bin Al Khattab as follows:

  • Before accepting Islam

    Umar who had not accepted Islam by that time would beat her mercilessly until he was tired. He would then say

Showing posts with label Persian - فارسی. Show all posts
Showing posts with label Persian - فارسی. Show all posts

Wednesday, November 19, 2014

نامه عمر بن الخطاب به معاویه

مرحوم علامه مجلسی در كتاب شریف بحار الأنوار می‌نویسد كه عبد الله بن عمر بن الخطاب ،‌ بعد از شهادت سید الشهداء علیه السلام به دیدار یزید رفت و به او اعتراض كرد وگفت : بساطت را جمع كن تا مردم كسی را كه لیاقت خلافت را داشته باشد ، انتخاب كنند .
یزید جلو آمد و او را آرام كرد ، بعد به او گفت : ای أبا محمد ! آیا فكر می‌كنی كه پدرت (عمر) هدایت شده و یاور رسول خدا بود ؟ ...
سپس یزید دست عبد الله را گرفت و او را به یكی از اتاق‌هایش برد و نامه‌ای را از صندوقی بیرون آورد و آن را به عبد الله نشان داد كه عمر بن الخطاب به معاویة بن أبی سفیان نوشته بود .
در این نامه عمر بن الخطاب حقیقت‌های بسیاری را روشن و به جنایات بسیاری اعتراف می كند كه ما اصل نامه را در اختیار دوستان قرار می‌دهیم :
همانا آن كسى كه ما را با شمشیر وادار كرد كه به او اعتراف نماییم، اقرار كردیم ولى به خاطر ناخشنودى از آن دعوت، سینه‏ها از خشم و غضب، خروشان و جانها آشفته و مشوّش و فكرها و دیدگان دچار شكّ و تردید بود، بدان جهت از او اطاعت كردیم كه شمشیر زور قوم و قبیله یمنى خود را از بالاى سرمان بردارد و آن كسانى از قریش كه دست از دین اجدادى خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند. به بت «هبل» و به دیگر بتان و «لات» و «عزّى» سوگند كه من از آن روز كه آنها را پرستیدم، دست از آنها برنداشتم، پروردگار كعبه را نپرستیده و گفتارى از محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را تصدیق ننموده ام و جز از راه نیرنگ و فریب ادّعاى مسلمانى ننموده‏ام و جز از راه نیرنگ و فریب ادعاى مسلمانى ننموده‏ام و خواسته‏ام او را بفریبم. چون جادوى بزرگى برایمان آورد و در سحر و جادوگرى بر سحر بنى اسرائیل با موسى و هارون و داود و سلیمان و پسر مادرش عیسى افزود و سحر و جادوى همه آنان را او یك تنه آورد و بر آنان این نكته را افزود كه اگر او را باور داشته باشند، باید بر این مطلب كه او سالار ساحران است اقرار داشته باشند.
 اى پسر ابوسفیان! تو آیین پدرت را بگیر و از ملّت خود پیروى كن و به آنچه كه پیشینیان تو گفته‏اند و این خانه را - كه مى‏گویند پروردگارشان به آنان دستور داده به سوى آن آمده پیرامونش بچرخند و طواف كنند و قبله خود قرار دهند - انكار كرده‏اند وفادار باش! و به نماز و حجّشان كه در ركن دین خود قرار داده مى‏پندارند كه از آن خداست اعتنایى نداشته باش! از جمله كسانى كه محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را یارى كرده، همین شخص ایرانى الكن، روزبه است و مى‏گویند به او (محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)) وحى شده است: (إنَّ أوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِینَ) و مى‏گویند خداوند( . آل عمران / 96. )
 گفته است، (قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى‏السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ المَسْجِدِ الحَرَامِ وَحَیْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ) آنان نماز خود را براى سنگها قرار داده‏اند، اگر نبود سِحر او( . بقره / 144. )
 چه چیز باعث مى‏شد كه ما از پرستش بتان دست برداریم با این‏كه آنها هم از سنگ و چوب و مس و نقره و طلاست، نه به لات و عزّى قسم كه دلیلى براى دست برداشتن از اعتقادات دیرین خود نداریم هر چند كه سِحر كنند و ما را به اشتباه بیندازند. تو با چشم بینا بنگر و با گوش شنوا بشنو! با قلب و عقلت وضع آنها را بیندیش و از لات و عزّى سپاسگزار باش! و از این‏كه آقاى خردمندى همچون عتیق بن عبدالعزّى بر امّت محمّد حكمفرما شده، و بر اموال و خون و آیین و جان و حلال و حرام ایشان و مالیاتى كه به خاطر خدایشان جمع‏آورى مى‏كنند تا به اعوان و انصار خود دهند حاكم است خشنود باش! وى به سختى و درستى زندگى كرد، در ظاهر خضوع و خشوع مى‏كرد و در پنهان سرسختى و نافرمانى داشت و غیر از همراهى با مردم چاره‏اى نمى‏دید.
 من بر ستاره درخشان و نشان پرفروغ و پرچم پیروز و توانمند بنى هاشم كه «حیدر» نامیده مى‏شد و داماد محمّد شده و با همان دخترى كه بانوى زنان جهانیان قرار داده و «فاطمه»اش نامیده‏اند ازدواج كرده بود، حمله بردم تا آنجا كه بر در خانه على و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسین و دخترانشان زینب وام كلثوم و كنیزى به نام فضّه به همراه خالدبن ولید و قنفذ غلام ابوبكر و دیگر یاران ویژه خود رفتم. به سختى حلقه در را گرفته و كوبیدم. كنیز آن خانه پرسید: كیست؟ به او گفتم: به على بگو، كارهاى بیهوده را رها كن و خود را به طمع خلافت نینداز! اختیار امور به دست تو نیست. كار دست كسى است كه مسلمانان او را برگزیده و بر او اجماع كرده‏اند. به خداى لات و عزّى سوگند كه اگر كار به ابوبكر واگذار مى‏شد هیچگاه به آنچه كه مى‏خواست نمى‏رسید و به جانشینى ابن ابى كبشه (حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)) دست نمى‏یافت. لكن من چهره خود را برایش گشوده دیدگانم را باز كردم. ابتدا به قبیله نزار و قحطان گفتم: خلافت جز در قریش نمى‏تواند باشد، تا وقتى كه از خداوند اطاعت مى‏كنند از آنان اطاعت كنید! و این سخن را بدان جهت گفتم كه دیدم پسر ابوطالب خواهان خلافت شده و به خونهایى كه در جنگ‏ها و غزوات محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) از كفار و مشركان ریخته استناد مى‏كند و قرضهاى او را كه هشتاد هزار درهم بود ادا كرده و به وعده‏هاى او جامه عمل پوشیده و قرآن را جمع‏آورى نموده و بر ظاهر و باطنش حكم مى‏كند، و همچنین به سبب گفتار مهاجرین و انصار كه وقتى به آنان گفتم: امامت در قریش خواهد بود گفتند: همین انسان اصلع و بطین امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است كه رسول خدا( . اصلع: كسى است كه موهاى جلو سرش كم شده و بطین: به كسى مى‏گویند كه شكم او چاق است. )
 براى او از تمامى امّت بیعت گرفت و ما در چهار موضع با او به عنوان امیرالمؤمنین سلام كردیم. اى گروه قریش! اگر شما فراموش كرده‏اید ما از یاد نبرده‏ایم، بیعت و امامت و خلافت و وصیّت حقّى معین و امرى صحیح بوده، بیهوده و ادعایى نیست...
 ما آنان را تكذیب كرده و من چهل نفر را وادار كردم كه شهادت دهند كه محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) گفته: امامت با انتخاب و اختیار مردم است. در این هنگام انصار گفتند: ما از قریش سزاوارتریم، زیرا ما به آنان پناه دادیم و یاریشان كردیم، و مردم به سوى ما هجرت كردند. اگر قرار است كسى كه این مقام مربوط به اوست كنار گذاشته شود ما از دیگران سزاوارتریم. گروه دیگرى پیشنهاد كردند: امیرى از ما و امیرى از شما باشد.
 به آنان گفتیم: چهل نفر گواهى دادند كه امامان از قریش مى‏باشند. عده‏اى پذیرفتند و جمعى نپذیرفتند و با یكدیگر به نزاع پرداختند. من - در حالى كه همه مى‏شنیدند - گفتم: فقط به كسى میرسد كه از همه بزرگسال‏تر و نرم و ملایم‏تر باشد. گفتند: چه كسى را مى‏گویى؟ گفتم: ابوبكر را كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) او را در نماز بر دیگران مقدّم داشت و در روز بدر در زیر سایبانى با او به مشورت نشست و رأى او را پسندید، یار غار او بود و دخترش عایشه را به همسرى رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درآورد و او را امّ المؤمنین نامید. بنى هاشم با عصبانیّت و خشم جلو آمدند. زبیر از آنان پشتیبانى كرده در حالى كه شمشیرش را از نیام درآورده بود گفت: جز با على‏ (علیه السلام) نباید بیعت شود وگرنه شمشیر من گردنى را راست نخواهد گذاشت. گفتم: اى زبیر! انتساب به بنى هاشم تو را به فریاد درآورده است، مادرت صفیّه دختر عبدالمطلب است. گفت: این یك شرافت والا و یك امتیاز ویژه است، اى پسر خصم و اى پسر صهّاك، ساكت باش! اى بى‏مادر! و سخنى گفت؛ چهل نفر از حاضران در سقیفه بنى‏ساعده از جا جسته و بر او حمله ور شدند. به خدا سوگند نتوانستیم شمشیرش را از دستش بگیریم مگر وقتى كه او را بر زمین افكندیم با این‏كه هیچ كس به یارى و كمك او نیامده بود. من به سرعت خود را به ابوبكر رسانده با او دست داده بیعت كردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیر از زبیر چنین كردند. به او گفتیم: بیعت كن وگرنه تو را خواهیم كشت! بعد مردم را از او دور ساخته گفتم: مهلتش دهید! او از روى خودخواهى و نخوت نسبت به بنى هاشم به خشم درآمده است. دست ابوبكر را در حالى كه از ترس مى‏لرزید گرفته سرپا نگه داشتم و او را كه عقلش مخلوط گشته و نمى‏دانست چه مى‏كند، بر روى منبر محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) نشانیدم. به من گفت: اى ابوحفص! من از قیام و خروش على(علیه السلام) مى‏ترسم. به او گفتم: على(علیه السلام) كارى به تو ندارد و سرگرم كار دیگرى است. ابوعبیدة جراح در این كار به من كمك كرده دست او را بر روى منبر مى‏كشید و من از پشت سرش او را مانند بز نرى كه بخواهند بر بز ماده‏اى بجهانند بر روى منبر گذاشتم.
 گیج و سرگردان بر روى منبر ایستاد. به او گفتم: سخنرانى كن و خطابه بخوان! زبانش بند آمده به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بود. من دست خود را از شدّت عصبانیت به دندان مى‏گرفتم، و به او مى‏گفتم: تو را چه شده؟ چرا گیجى؟ و او هیچ كارى نمى‏كرد و سخنى نمى‏گفت. مى‏خواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جاى او را بگیرم. ترسیدم مردم از سخنانى كه خودم درباره او گفته بودم تكذیبم كنند. عده‏اى پرسیدند: پس آن فضائلى كه درباره او گفتى و برشمردى كجاست؟ تو از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره او چه شنیده بودى؟ گفتم: من از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره او فضائلى شنیده بودم كه دوست مى‏داشتم و آرزو مى‏كردم اى كاش مویى بر بدن او مى‏بودم، و من داستانى از او دارم. به او گفتم: سخنى بگو وگرنه از منبر پایین آى!... خدا مى‏داند كه اگر از منبر پایین آمده بود من بالا مى‏رفتم و سخن مى‏گفتم كه به گفتار او منجر نشود. وى با صدایى ضعیف و نارسا و ناتوان گفت: من ولى و سرپرست شما شده‏ام اما بهترین نفرات شما نیستم با این‏كه على(علیه السلام) در بین شماست. بدانید كه مرا شیطانى است كه بر من مسلط شده و مرا وسوسه مى‏كند و خیر مرا در نظر ندارد پس هرگاه لغزیدم، شما مرا بر پاى داشته راست كنید. كه من در پوست و موى شما وارد نشوم. براى خودش استغفار مى‏كنم.
 از منبر پایین آمد و در حالیكه مردم به او خیره شده بودند دستش را گرفته فشار داده او را نشانیدم. مردم براى بیعت با او جلو آمدند، من در كنارش نشستم تا هم او را و هم كسانى را كه بخواهند از بیعتش سرباز زنند بترسانم. او گفت: على چه كرد؟ گفتم: وى خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر این‏كه مسلمانان كمتر اختلاف داشته باشند به اختیار آنان گذاشت و خود خانه نشین شده است. مردم با اكراه بیعت كردند.
 وقتى بیعت او فراگیر شد، فهمیدم كه على(علیه السلام)، فاطمه‏(سلام الله علیها) و حسنین(علیهما السلام) را به در خانه مهاجران وانصار مى‏برد و بیعت ما را با خود در چهار موضع یادآور شده آنان را تحریك مى‏كند. مردم شبانه به او نوید یارى مى‏دهند ولى صبحگاهان كسى به كمك او نمى‏رود. بر در خانه‏اش حاضر شده از او خواستم كه از خانه بیرون آید. به كنیزش فضّه گفتم: به على(علیه السلام) بگو براى بیعت با ابوبكر بیرون آید چون مسلمانان با او بیعت كرده‏اند! پاسخ داد: على(علیه السلام) مشغول است. گفتم: بهانه نیاور و به او بگو خارج شود وگرنه وارد شده به زور بیرونش مى‏بریم!
 فاطمه‏(سلام الله علیها) از اتاق بیرون آمده پشت در ایستاد و گفت: اى گمراهان دروغگوى! چه مى‏گویید؟ و چه مى‏خواهید؟ گفتم: اى فاطمه! گفت: عمر چه مى‏خواهى! گفتم: چرا پسرعمویت تو را براى پاسخگویى فرستاده و خود در پس پرده نشسته است؟ گفت: اى بدبخت! طغیان و سركشى تو، مرا از خانه به در آورده است، و حجّت خدا را بر تو و بر همه گمراه كنندگان تمام كرده است. گفتم: این یاوه‏ها و حرفهاى زنانه را كنار گذاشته به على(علیه السلام) بگو: بیرون آى! دوستى و احترامى در بین نیست. گفت: اى عمر! آیا مرا از حزب شیطان مى‏ترسانى با این‏كه حزب شیطان كوچك است؟ گفتم: اگر بیرون نیاید هیزم فراوانى آورده بر روى ساكنان این خانه آتش مى‏افروزم و تمام كسانى را كه در این خانه باشند خواهم سوزاند مگر این‏كه على(علیه السلام) را براى بیعت بیرون كشانده، همراه ببریم و تازیانه قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالدبن ولید گفتم: بروید و هیزم بیاورید و گفتم: آن را برمى افروزم [فاطمه‏] گفت: اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن امیرالمؤمنین!
 فاطمه‏(سلام الله علیها) دستهایش را جلو در خانه گرفته نمى‏گذاشت در باز شود. او را به یك سوى افكندم؛ سر راه من را گرفت، با تازیانه بر دستهایش زدم، از شدت درد ناله و فریادش بلند شد. تصمیم گرفتم قدرى نرم شوم و از در خانه برگردم. در این هنگام به یاد دشمنى على(علیه السلام) و حرص و ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و سحرش افتادم، لگدى بر در زدم وى كه محكم بر در چسبیده بود تا باز نشود، فریادى زد كه پنداشتم مدینه زیرورو شد و صدا زد:
 اى پدر! اى رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)! با حبیبه تو و دخترت بدین گونه رفتار مى‏شود. آه‏اى فضّه مرا بگیر! به خدا سوگند فرزندى كه در شكم داشتم كشته شد. صداى آه و ناله او را به خاطر درد زایمان در حالى كه به دیوار تكیه داده بود شنیدم. در را باز كرده وارد خانه شدم. با چهره‏اى با من روبه‏رو شد كه دیدگانم را فرو بست. از روى مقعنه به گونه‏اى بر دو روى صورتش نواختم كه گوشواره از گوشش به در آمد و زمین افتاد.
 على(علیه السلام) از خانه بیرون آمد. همین كه چشمم به او افتاد با شتاب از خانه بیرون رفته به خالد و قنفذ و همراهانش گفتم: از گرفتارى عجیبى رها شدم (و در روایت دیگرى آمده: جنایت بزرگى مرتكب شدم كه بر خود ایمن نیستم، این على(علیه السلام) است كه از خانه بیرون آمده من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداریم). على(علیه السلام) خارج شد در حالى كه فاطمه‏(سلام الله علیها) دست بر جلو سر گرفته مى‏خواست چادر از سر بردارد و به پیشگاه خداوند از آنچه بر سرش آمده شِكوه نموده از او كمك بگیرد. على(علیه السلام) چادر بر سر او انداخته، به او گفت: اى دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)! خداوند پدرت را به عنوان رحمت براى جهانیان مبعوث كرد، به خدا سوگند اگر چادر از سر بردارى و از پروردگارت بخواهى كه این مردم را نابود سازد، دعایت به اجابت خواهد رسید به طورى كه در روى زمین از اینان هیچ انسانى باقى نخواهد ماند. زیرا مقام تو و پدرت در پیشگاه خداوند بزرگتر است از نوح كه خداوند به خاطر او تمام ساكنان روى زمین و كسانى را كه در زیر آسمان به سر مى‏بردند به جز همان چند نفرى كه در كشتى بودند نابود ساخت و نیز قوم هود را به خاطر این‏كه او را تكذیب كرده بودند و قوم عاد را به وسیله تندباد سهمگین از بین برد. تو و پدرت از هود برترید، ثمود را كه دوازده هزار نفر بودند به خاطر آن ناقه و بچه‏اش عذاب كرد. تو اى بانوى زنان بر این خلق نگون بخت رحمت باش و موجب عذاب و نابودى آنان مباش!
 درد زایمان سخت او را گرفته بود؛ به بیرون خانه رفت و جنینش را كه على(علیه السلام) او را محسن(علیه السلام) نامیده بود سقط كرد. جمعیت فراوانى را در آنجا گرد آوردم، اما نه بدان جهت كه از كثرت آنان در مقابل على(علیه السلام) كارى ساخته باشد، بلكه براى دلگرمى خودم او را در حالى كه كاملاً در محاصره بود به زور از خانه‏اش بیرون آورده براى أخذ بیعت به جلو راندم و به درستى مى‏دانستم كه اگر من و تمامى ساكنان روى زمین كوشش مى‏كردیم كه بر او پیروز شویم، زورمان به او نمى‏رسید اما مطالبى را در نظر داشت كه من به خوبى مى‏دانستم و هم اكنون نمى‏شود كه بگویم.
 هنگامى كه به سقیفه بنى ساعده رسیدم، ابوبكر و اطرافیانش از جا حركت كرده على(علیه السلام) را مسخره كردند. على(علیه السلام) گفت: اى عمر! مى‏خواهى در آنچه كه فعلاً به تأخیر انداخته‏ام شتاب كنم و كارى كه از آن خوشت نمى‏آید انجام دهم؟ گفتم: نه یاامیرالمؤمنین!!!
 به خدا سوگند كه خالد سخنان مرا شنید به شتاب نزد ابوبكر رفته سه مرتبه به او گفت: مرا چه كار با عمر؟ و مردم این سخنان را شنیدند. هنگامى كه على(علیه السلام) به سقیفه رسید ابوبكر كودكانه به او نگریست و وى را مسخره كرد.
 به او گفتم: تو اى ابوالحسن بیعت كردى برگرد! ولى خود گواهم بر این‏كه بیعت ننموده و دستش را به سوى ابوبكر دراز نكرد و من ترسیدم كه در آنچه كه مى‏خواست انجام دهد و به تأخیر انداخته بود عجله كند. از این رو چندان اصرار نكردم كه باید حتماً بیعت كند. ابوبكر از ناراحتى و ترسى كه از او داشت، اصلاً نمى‏خواست كه على را در آنجا ببیند. على(علیه السلام) از سقیفه برگشت. پرسیدم كجا رفت؟ گفتند: به كنار قبر محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) رفته در آنجا نشسته است. من و ابوبكر از جا حركت كرده، دوان دوان به مسجد رفتیم. ابوبكر مى‏گفت: واى بر تو این چه كارى بود كه با فاطمه‏(سلام الله علیها) انجام دادى؟ به خدا سوگند این كار زیانى آشكار است. گفتم: بزرگترین كارى كه نسبت به تو انجام داده، همین است كه با ما بیعت نكرد و چندان مطمئن نیستم كه مسلمانان اطرافش را نگیرند. گفت: چه مى‏كنى؟ گفتم: چنین وانمود مى‏كنم كه او در كنار قبر محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) با تو بیعت كرده است. خود را به او رسانیده در حالى كه قبر را پیش روى خود قرار داده دستهایش را روى خاك قبر گذاشته بود و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذیفة بن یمان اطرافش را گرفته بودند، در كنارش نشستیم. به ابوبكر گفتم كه او هم به مانند على(علیه السلام) دستش را روى قبر نزدیك دست على(علیه السلام) بگذارد او دستش را گذاشت و من دست او را گرفته تا به دست على(علیه السلام) بكشم و بگویم على(علیه السلام) بیعت كرده است ولى على(علیه السلام) دستش را كشید. با ابوبكر از جا حركت كرده، پشت به آنان نموده مى‏گفتم: خداوند به على(علیه السلام) خیر عنایت كند! وقتى به كنار قبر رسول اللَّه‏ (صلی الله علیه وآله وسلم) حاضر شدى، از بیعت با تو خوددارى نكرد. ابوذر غفارى از بین مردم از جا جسته فریاد مى‏زد و مى‏گفت: به خدا سوگند اى دشمن خدا، على(علیه السلام) هیچ گاه با یك برده آزاد شده بیعت نكرد. ما به راه خود ادامه داده به هر كس كه مى‏رسیدیم مى‏گفتیم: على(علیه السلام) با ما بیعت كرده است. و ابوذر تكذیب حرف ما را مى‏كرد. به خدا سوگند كه وى نه در دوران خلافت ابوبكر و نه در زمان حكومت من با من بیعت نكرد و نه با كسى كه پس از من خواهد بود. دوازده نفر از اصحاب و یاران او نیز با ابوبكر و من بیعت نكردند.
 اى معاویه! چه كسى كارهاى مرا انجام داده و چه كسى انتقام گذشتگان را غیر از من از او گرفته است؟ اما تو و پدرت ابوسفیان و برادرت عقبه، كارهایى كه در تكذیب محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) نمودید و نیرنگهایى كه با او كردید به درستى مى‏دانم و كاملاً از حركتهایى كه در مكه انجام مى‏دادید و در كوه حرا مى‏خواستید او را بكشید آگاهم، جمعیت را علیه او راه انداختید و احزاب را تشكیل دادید، پدرت بر شتر سوار شد و آنان را رهبرى كرد و گفته محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره او كه: خداوند سواره و زمامدار و راننده را لعنت كند، كه پدرت سواره و برادرت زمامدار و تو راننده بودى. مادرت هند را از خاطر نبرده‏ام كه چقدر به وحشى بخشید تا این‏كه خود را از دیدگان حمزه پنهان كرد و او را كه در سرزمینش «شیر خدا» مى‏نامیدند با نیزه زد و سپس دلش را شكافت و جگرش را بیرون كشیده نزد مادرت آورد و محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) با سحرش پنداشت كه وقتى جگر حمزه به دهان هند برسد و بخواهد آن را بجود، سنگ سختى خواهد شد. او جگر را از دهان بیرون انداخت و محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و یارانش او را هند جگرخوار نامیدند و نیز سخنان او را در اشعارش براى دشمنى با محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و سربازانش فراموش نكرده‏ام كه چنین سرود:
 نحن بناتُ طارقِ‏
نمشى على النّمارقِ‏
 كالدُّر فى المخانقِ‏
والمِسكِ فى المغارقِ‏
 إن یَقبَلوا نُعانِقُ‏
أو یَدبَروا نُفارِقُ‏
فراقَ غیرَ وامقِ‏
 یعنى: «ما دختران طارقیم كه بر روى فرش‏هاى گرانبها راه مى‏رویم. به مانند درّ در صدف و یإ؛خ‏خ مِشكِ در مِشكدان مى‏باشیم. اگر مردان روى آورند در آغوششان مى‏گیریم و اگر پشت كنند بدون ناراحتى از آنها جدا مى‏شویم.»
 زنان قبیله او در جامه‏هاى زردِ پر رنگ چهره‏ها را گشوده، دست و سرهاشان را برهنه و آشكار نموده مردم را بر جنگ و پیكار با محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) تحریك مى‏كردند. شما به دلخواه خود مسلمان نشدید، بلكه در روز فتح مكه با اكراه و زور تسلیم شدید، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) شما را آزاد شده و زید برادر من و عقیل برادر على بن ابیطالب(علیهما السلام) و عمویشان عباس را مثل آنان قرار داد. ولى از پدرت چندان دل خوش نداشت هنگامى كه به او گفت: به خدا سوگند اى پسر ابى كبشه مدینه را پر از مردان جنگى و پیاده و سواره خواهم كرد و بین تو و این دشمنان جدایى افكنده نمى‏گذارم زیانى به تو برسانند. محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) - در حالى كه به مردم فهمانید كه باطن او را مى‏داند - به او گفت: اى ابوسفیان! خداوند مرا از شر تو نگه دارد! و او (محمّد) (صلی الله علیه وآله وسلم) به مردم گفته بود: بر این منبر كسى غیر از من و على(علیه السلام) و پیروانش از افراد خانواده‏اش نباید بالا برود. سِحرش باطل و تلاشش بى‏نتیجه ماند و ابوبكر بر منبر بالا رفت و پس از او من بالا رفتم. واى بنى امیّه! امیدوارم كه شما چوبه‏هاى طناب این خیمه را برافراشته باشید! بدین جهت، ولایت شام را به تو سپرده هرگونه تصرّف مالكانه را در آن سرزمین به تو واگذار كرده تو را به مردم شناساندم تا با گفتار او درباره شما مخالفت كرده باشم از این‏كه او در شعر و نثر گفته بود: جبرئیل از سوى پروردگارم به من وحى كرده و گفته است: (وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ) و پنداشته كه مقصود از شجره‏( . اسراء / 60. )
 ملعونه شمایید، باكى ندارم. او دشمنى خود را با شما به هنگامى كه به حكومت رسید، آشكار كرد همان طور كه هاشم و پسرانش همیشه دشمنان عبد شمس بودند.
 اى معاویه! من با این یادآورى‏ها و شرح و بسطى كه از جریانات به تو كردم، خیرخواه و ناصح و دلسوز تو مى‏باشم و از كم حوصلگى، بى‏ظرفیتى، نداشتن شرح صدر و كمى بردبارى‏ات ترس آن را دارم كه در آنچه كه به تو سفارش كرده اختیار شریعت و امّت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را به دست تو دادم، شتاب كرده و بخواهى از او انتقام بگیرى و بیم آن دارم كه مرده او را نكوهش كرده و یا آنچه را آورده رد كنى و یا كوچك بشمارى و در آن صورت تو، به هلاكت خواهى رسید و آن وقت هر آنچه كه برافراشته‏ام فرود آمده و آنچه كه ساخته‏ام ویران مى‏شود.
 به هنگامى كه مى‏خواهى به مسجد و منبر محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شوى كاملاً بر حذر باش و احتیاط را از دست مده و در ظاهر تمام مطالبى را كه محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) آورده تصدیق كن! با رعیّت خود درگیر مشو و اظهار دلسوزى و دفاع از آنها را بنما، حلم و بردبارى نشان داده و نسیم عطا و بخشش خود را نسبت به همگان بگستر! حدود را در بین آنان اقامه كن و به آنان چنین نشان نده كه حقّى از حقوق را واگذار مى‏كنى، واجبى را ناقص نگذار و سنّت محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) را تغییر نده كه نتیجه‏اش آن مى‏شود كه امّت بر ما بشورند و تباه گردند، بلكه آنها را از همان محل، آرامش و امنیتشان بگیر و به دست خودشان آنان را بكش و با شمشیر خودشان نابودشان ساز! با آنان مسامحه و سهل‏انگارى داشته باش و برخورد نكن؛ نرم خو باش و غرامت مگیر! در مجلس خود برایشان جاى باز كن و به هنگام نشستن در كنارت احترامشان بگذار، آنان را به دست رئیس خودشان بُكش، خوشرو و بشاش باش، خشمت را فرو ده و از آنان بگذر! در این صورت دوستت خواهند داشت و از تو اطاعت خواهند كرد. از این‏كه على(علیه السلام) و فرزندانش حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) بر ما و تو بشورند خاطر جمع نیستم، اگر به همراهى و كمك گروهى از امت توانستى با آنان پیكار كنى، انجام ده و به كارهاى كوچك قانع مباش و تصمیم به كارهاى بزرگ بگیر! وصیّت و سفارشى را كه به تو كردم حفظ كن! آن را پنهان نموده آشكار مساز! دستوراتم را امتثال كرده گوش به فرمانم باش! و مبادا به فكر مخالفت با من باشي.

Sunday, November 2, 2014

قاتل حضرت زهرا کیست؟

متن پاسخ: مرحوم محدّث قمی، اقوال محدّثان بزرگ اهل تشیّع و تسنّن درباره شهادت حضرت زهرا(س) و عاملان به شهادت رساندن حضرت را در کتاب بیت‏الاحزان{۱} ذکر کرده که خلاصه‏ای از آن چنین است: 

۱. ابو محمد بن عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، از عالمان معروف اهل تسنّن در کتاب الامامْ و السیاسه می‏نویسد: ابوبکر دستور داد عدّه‏ای از اصحاب را که با او بیعت نکرده بودند، برای گرفتن بیعت حاضر کنند؛ ولی افراد ابوبکر آن‏ها را نزد امام علی(ع) یافتند. در این هنگام عمر به خانه حضرت علی(ع) رفت و فریاد زد: بیرون بیایید. وگرنه سوگند به کسی که جان عمر در دست او است، خانه را با اهل آن به آتش می‏کشم. بعضی از حاضران به عمر گفتند: حضرت فاطمه(س) در این خانه است. عمر گفت: اگر فاطمه هم در خانه باشد، باز هم آن را آتش می‏زنم.{۲} 

۲. دانشمند معروف اهل تسنّن، ابن ابی الحدید در شرح نهج‏البلاغه می‏نویسد: در فتح مکّه( سال ششم هجری) شخصی به نام هبار بن أسوده، زینب دختر رسول خدا(ص) را که در محمل نشسته بود، با نیزه ترسانیده ،و سبب شده بود که وی فرزندش را سقط کند. پیامبر(ص) برای خون هبار احترام قائل نشد، و او را به اعدام محکوم کرد.{۳} ابن ابی الحدید می‏گوید: من این خبر را برای استادم ابو جعفر نقیب نقل کردم. استادم فرمود: اگر رسول خدا ریختن خون هبار بن أسود را جایز بداند از آن رو که او زینب را ترسانیده و سبب سقط جنین او شده، لازمه این حکم آن است که اگر حضرت پیامبر زنده بود، ریختن خون آن کس را که حضرت فاطمه(س) را ترسانیده بود به طوری که سبب سقط فرزند حضرت شد نیز جایز می‏دانست.{۴} 

میر حامد حسین هندی، در کتاب عبقات الانوار، از کتاب الوافی بالوفیات، تألیف صلاح‏الدین صفدی که از عالمان اهل تسنّن است، در شرح زندگی نظام از استادان و عالمان بزرگ اهل تسنّن نقل می‏کند که نظام گفت: پیامبر تصریح کرد که مقام امامت از آن علی(ع) است و حضرت را به فرمان حق تعالی برای امامت معرّفی کرد؛ به طوری که همه اصحاب از آن آگاه شدند؛ ولی عمر آن را به سبب ابوبکر، کتمان کرد. وی در ادامه سخن می‏گوید: عمر در روز بیعت با ابوبکر به پهلوی حضرت فاطمه(س) ضربه زد که بر اثر آن، محسن فاطمه سقط شد/ 

محدّث قمی در بیت الاحزان می‏نویسد: محمد بن جریر طبری امامی به سند معتبر از ابو بصیر نقل می‏کند که امام صادق(ع) فرمود: حضرت فاطمه(س) روز سه‏شنبه، سوم جمادی‏الثانی، سال یازدهم هجری از دنیا رفت و علّت وفات حضرت، ضربت قنفذ غلام عمر بن خطاب بود که به دستور عمر با غلاف شمشیر بهحضرت ضربه زد؛ به طوری که فرزندش محسن سقط شد و همین امر، بیماری شدید حضرت را در پی داشت.{۵} 

همچنین نامه عمر به معاویه که شرح این حادثه را به طور گسترده بیان می‏کند، خواندنی است. مشروح این نامه را علاّمه مجلسی، در کتاب بحارالانوار، ج ۸، ص ۲۲۲، چاپ قدیم از کتاب دلائل الامامه، ج ۲ نقل کرده است/ 

اقوال دیگری از عالمان تسنّن و تشیّع در این زمینه نقل شده است که مجالی برای نقل آن نیست. به هر حال، از مجموع آرای ناقلان این حادثه استفاده می‏شود این واقعه دردناک که آن افراد برای حضرت زهرا(س) پیش آوردند. سرانجام سبب شهادت آن اسوه تقوا و هدایت شد/ 

[۱].بیت الاحزان،شیخ عباس قمی، ص ۱۲۳، دارالحکمْ، قم المقدسه، ۱۴۱۲ ه’ ق/ 
[۲].الامامْ و السیاسه، ابن قتیبه الدینوری، ج ۱، ص ۳۰، اوّل، انتشارات شریف رضی/ 
[۳].سیره ابن هشام، محمد بن اسحاق بن یسار المطلبی، ج ۲، ص ۴۸۲، مکتبْ محمد علی صبیح و أولاده. 
[۴].شرح نهج‏البلاغه،ابن ابی حدید، ج ۱۴، ص ۱۹۳، داراحیأ الکتب العربیه/ 
[۵].بیت‏الاحزان، شیخ عباس قمی، ص ۱۸۹، دارالحکمه ۱۴۱۲ ه’. ق/

Wednesday, July 30, 2014

ازدواج ام كلثوم با عمر، شاهد دروغ بودن شهادت:

طرح شبهه:

شيعيان ادعا مى‌كنند كه خليفه دوم قاتل فاطمه زهرا (رضى الله عنها) است؛ اما كدام‌ عقل‌ سليم‌ مى‌پذيرد كه‌ حضرت‌ علي ‌(رضي‌الله عنه‌) دخترش‌ را به‌ ازدواج‌ قاتل‌ همسر گراميش‌، فاطمه‌ (رضى الله عنها) درآورد و رابطه‌ دوستانه‌ با او برقرار نمايد؟

نقد و بررسى:

يكى از شبهاتى كه اهل سنت؛ به ويژه در سال‌هاى اخير به صورت گسترده مطرح كرده‌اند، ازدواج خليفه دوم با امّ‌كلثوم دختر امير مؤمنان و فاطمه زهرا عليهما السلام است.
اهل سنت،‌ استفاده‌هاى گوناگونى از اين ازدواج مى‌كنند؛ از جمله مى‌خواهند با اثبات اين ازدواج، رابطه صميمانه و دوستانه امير مؤمنان با خلفا را ثابت و از سوى ديگر، شهادت صديقه شهيده سلام الله عليها، غصب خلافت و... را انكار نمايد.
از اين رو، اين شبهه اهميت فوق العاده و پيوند ناگسستنى با انديشه‌هاى شيعيان دارد و بايد به صورت دقيق و مستدل بررسى شود.
انديشه‌وران شيعه پاسخ هاى گوناگونى از اين مطلب داده‌اند كه همگى آن‌ها صحيح و معقول به نظر مى‌رسد؛ برخى همچون رضى الدين حلى، علامه مقرّم، علامه باقر شريف القرشى و... اصل وجود دخترى به نام امّ‌كلثوم را براى حضرت زهرا سلام الله عليها منكر شده و دليل‌هاى متقنى براى آن ارائه كرده‌اند. كه ما نيز در اين مقاله، در دفاع از اين نظر، شواهد فراوان بيان كرده‌ايم.
 برخى ديگر، وقوع تعارض در روايات ازدواج را دليلى واضح براى بطلان مدعاى اهل سنت در باره اين ازدواج مى‌دانند؛ از جمله شيخ مفيد رضوان الله تعالى عليه در دو رساله مجزا به نام‌هاى المسائل العُكبرية و المسائل السروية، و نيز سيد ناصر حسين الهندى در كتاب افحام الأعداء والخصوم و آيت الله ميلانى و...
ما نيز در اين مقاله، تعارض‌هاى گسترده در نقل اين ماجرا را مطرح و مستندات آن را از كتاب‌هاى اهل سنت ذكر كرده‌‌ايم.
 و انديشه‌وران ديگرى، همچون سيد مرتضى پاسخ داده‌اند كه اين ازدواج با زورگويى و تهديد عمر بن خطاب بوده است.
عده‌اى از دانشمندان شيعه و سنى با پذيرش اصل ازدواج، نكته ديگرى را مطرح كرده‌اند كه امّ‌كلثوم همسر عمر، دختر امير مؤمنان عليه السلام نبود؛‌ بلكه دختر ابوبكر بوده است؛ از جمله يحيى بن شرف نووى، مهمترين شارح صحيح مسلم در كتاب تهذيب الأسماء اين مطلب را نقل كرده و آيت الله مرعشى نجفى از عالمان شيعه در شرح احقاق الحق به اين مطلب تصريح كرده‌اند كه در ادامه مدرك و اصل سخن ايشان خواهد آمد.
گويا از بين پاسخ هاى موجود، پاسخ اخير كامل‌تر است؛ چرا كه از طرفى تمام روايات موجود در كتاب‌هاى اهل سنت كه ازدواج دختر امير مؤمنان عليه السلام را با خليفه دوم ثابت مى‌كند، با اشكالات سندى مواجه و با تعارض‌ها و تناقض‌هاى غير قابل جمعى كه دارند، غير قابل اعتماد هستند و از طرف ديگر در هيچ يك از روايات موجود در كتاب‌هاى شيعه، تصريح نشده كه امّ‌كلثوم دختر امير مؤمنان از حضرت زهرا عليهما السلام باشد؛ بلكه ازدواج دخترى به نام امّ‌كلثوم را كه در خانه امير مؤمنان بوده ثابت مى‌كنند.
اعتراف انديشمندى همچون نووى، برترين شارح صحيح مسلم كه گسترده‌ترين و مهمترين كتاب فقهى شافعى نيز متعلق به او است، عامل مهم ديگرى است كه اين ديدگاه را تقويت مى‌كند.
و نيز مى‌گوييم كه حتى در صورت اثبات چنين ازدواجى، نمى‌توان از آن رابطه صميمانه امير مؤمنان را با خلفا اثبات كرد؛ زيرا اين ازدواج نه تنها براى خليفه دوم فضيلت محسوب نمى‌شود؛ بلكه لكه سياهى است كه همانند تيرگى غصب خلافت، بر دامان او باقى مانده است؛ چرا كه در ماجراى اين ازدواج چيزهايى نقل شده است كه عرق شرم از پيشانى انسان غيرت مند جارى مى‌شود. اين مطلب را در محور چهارم بررسى كرده‌ايم.

Thursday, December 5, 2013

ازدواج ام كلثوم با عمر بن الخطاب - استاد قزويني

Friday, November 22, 2013

الفضل ما شهد به الاعداء The best testimony is the one that is given by Enemy

This is the Tafseer of Quran (Surah Bayyenah, Ayat 7) where Allah (s.w.t.) says : "Oolaika Hum Khayrul Bariyyah" - Indeed, they who have believed and done righteous deeds - "those are the best of creatures."

When it was asked to the Prophet (s.a.w.) who are these people Allah is talking about? The Holy Prophet (s.) replied this is "you O Ali, and your shias"

This testimony is mentioned in the Tafseer of Quran published by "Ministry of Endowments and Guidance of Saudi Arabia"

You can check it here :
 
Screenshot is attached below.


دوستان گرامی؛ قبل از اینکه خبر دار بشن و برش دارن برید ببینید:

در تفسیر سوره بینه، در معنای آیه «خيرُ البَرية» در سایت وزارت اوقاف و ارشاد عربستان سعودی، که تفاسير وترجمه های قرآن كريم را دارد:

به این آدرس بروید:
 

آخر صفحه، خط آخر و جمله آخر صفحه

را ببینید:

*{7}ﺇِﻥَّ ﺍﻟَّﺬِﻳﻦَ ﺁﻣَﻨُﻮﺍ ﻭَﻋَﻤِﻠُﻮﺍ ﺍﻟﺼَّﺎﻟِﺤَﺎﺕِ ﺃُﻭﻟَﺌِﻚَ ﻫُﻢْ ﺧَﻴْﺮُ ﺍﻟْﺒَﺮِﻳَّﺔِ*
ﻳَﻘُﻮﻝ : ﻣَﻦْ ﻓَﻌَﻞَ ﺫَﻟِﻚَ ﻣِﻦْ ﺍﻟﻨَّﺎﺱ ﻓَﻬُﻢْ ﺧَﻴْﺮ ﺍﻟْﺒَﺮِﻳَّﺔ . ﻭَﻗَﺪْ : 29208 - ﺣَﺪَّﺛَﻨَﺎ ﺍِﺑْﻦ ﺣُﻤَﻴْﺪ , ﻗَﺎﻝَ : ﺛﻨﺎ ﻋِﻴﺴَﻰ ﺑْﻦ ﻓَﺮْﻗَﺪ , ﻋَﻦْ ﺃَﺑِﻲ ﺍﻟْﺠَﺎﺭُﻭﺩ , ﻋَﻦْ ﻣُﺤَﻤَّﺪ ﺑْﻦ ﻋَﻠِﻲّ { ﺃُﻭﻟَﺌِﻚَ ﻫُﻢْ ﺧَﻴْﺮ ﺍﻟْﺒَﺮِﻳَّﺔ } ﻓَﻘَﺎﻝَ ﺍﻟﻨَّﺒِﻲّ ﺻَﻠَّﻰ ﺍﻟﻠَّﻪ ﻋَﻠَﻴْﻪِ ﻭَﺳَﻠَّﻢَ : " ﺃَﻧْﺖَ ﻳَﺎ ﻋَﻠِﻲّ ﻭَ ﺷِﻴﻌَﺘﻚ "

پیامبر(ص) فرمود: منظور از خیرالبریة، علی جان تو هستی و شیعیان تو .
زود بروید ببینید که مثل کتاباشون بزودی تحریف و حذف میشود

Monday, November 18, 2013

The Shias of Umar ibn Khattab attributing lies to the Shias of Ali (a.s.)

One of my friend sent this to me :

(i) Aytollah  Khomaini stated in his book "Tahir-u-Wasila, Vol 2, Page 292" that (Mu'ta) can be done for one day, one night, and even for a few hours.  He further states on the same page that "Mu'ta is allowed with a (known) adulterous woman and Mu'ta with a  prostitute is undesirable (but not Haram)". (Astaghfirullah).

(ii) On page 356 in volume 1 (Para 5) of 'Tafseer Minhaj us Sadiqeen' (widely read and referred by Shias) it is mentioned that Prophet Muhammad (صلى الله عليه و آله وسلم) said : "One who does Mu'ta once in his life will attain the rank of Imam Husain (رضئ اللہ تعالی عنہ); one who does it twice, will attain the rank of Imam Hasan (رضئ اللہ تعالی عنہ); one who does it thrice will attain the rank of Ameeral Mo'mineen Hadhrat Ali (رضئ اللہ تعالی عنہ) and one who does it four times will attain my ( ie Prophet - (صلى الله عليه و آله وسلم) rank."  (Astaghfirullah, Ma'azallah).  Such a great lie is attributed to the Prophet (صلى الله عليه و آله وسلم).

Is this is the lowest Shias can get?

No it is more than that.  The same Tafseer, Volume 1 it is written that "the number of women that a person can be engaged in Mu'ta at a (one) time is unlimited". Meaning, a Shia can engage several women in an orgy at a time.  The more he does, the more higher spiritual rank he will attain.  (La haula wala quwwata illah billah).

(iii) Recently a Fatwa was issued by a famous Shia Scholar. A Questioner asked the Scholar "I know a virgin Sunni girl. Is it permissible to perform Mu'ta (read sexual inter course) with her without permission of her Wali (Guardian/Father)? Or have (intimate) talk (with her) without sex?

The Scholar replied : It is permissible (to do Mu'ta) without permission of the Wali, with or without penetration (sexual Inter Course).  Imam Rohani's Official Website - http://www.imamrohani.com

So I thought, lets check if this things exists in the books or not.

I did a simple registration on NOOR DIGITAL LIBRARY where I found this book (Tafseer Minhaj us Sadiqeen) :

http://www.noorlib.ir/View/fa/Book/BookView/Image/12083

I moved to Volume 1 Page 356

This  is what I found :

Click to enlarge

I searched in Arabic if this really exists and I came across this link :

http://shiaweb.org/books/llah_llhaq/pa28.html

Where I found this :

قال الكاتب: وروى السيد فتح الله الكاشاني في تفسير منهج الصادقين عن النبي (ص) أنه قال: (مَن تمتَّع مرة كانت كدرجة الحسين رضي الله عنه، ومن تمتع مرتين فدرجته كدرجة الحسن رضي الله عنه ، ومَن تمتع ثلاث مرات كانت درجته كدرجة علي بن أبي طالب رضي الله عنه، ومَن تمتع أربع فدرجته كدرجتي).

وأقول: هذا الحديث غير موجود في كتب الشيعة، ولهذا لم يذكر له الكاتب رقم المجلد والصفحة فراراً من الفضيحة.

Then I decided to check the Website of Mr. Rohani who according to the SHIAs OF UMAR permits muta with Sunni and other Muslim women without the permission of their WALI (Guardian).

I checked it and found this :

Click to enlarge

Mr. Rohani says that it is permissible with Ahle Kitab Women without the permission of her WALI. This is not regarding Muslim Women of any sect.

About Mr. Khomeini I am not sure. I have not checked this. But most probably it is also fake and lie. If it was true my Sunni / Wahabi brothers would have produced SCAN proof of the same. But they have not.

Like everytime, the SHIAs of UMAR are found to be lying and misquoting.

The Sunnis never ever presented a Single Scan of any Shia Book as a reference. I challenge the followers of Umar to present the SCAN of the page where it says Muta elevates the rank of the doer to the rank of Imam Husain (a.s.) and such things. Naudhubillah.

This Ignorant without checking the sources accuses the Shias of such things that are not found in their books. These are called as Sunni SCHOLARS !!!!

زناي رسمي!!!

دين تشيع دين فساد و بي بندو باريست. ديني که زنا را با لباس و ظاهر اسلامي اراسته مي کند و به مردم مي دهد.

و آنچنان غلو درباره اش کرده اند که بعضي از رواياتشان مي گويد که كسيكه در طول زندگي خويش يكبار صيغه كرده باشد، به مقام و منزلت حسين -عليه السلام- و كسيكه سه بار صيغه كرده باشد به مقام و منزلت علي بن ابي طالب -عليه السلام- خواهد رسيد. و كسيكه چهار بار متعه كند به مقام و منزلت من(محمد) نائل خواهد آمد. تفسير منهج الصادقين للملا الكاشاني 2/493

به دروغ از امام صادق روايت کرده اند که گفته است: هر کس به رجعت و صيغه ايمان نداشته باشد از ما نيست. الصافي للكاشاني 1/347 ، من لا يحضره الفقيه 3/458

و همچنين روايت مي کنند که امام صادق گفته: منكر متعه مرتد و كافر و قبول كننده آن مؤمن و موحد است. متعه دو اجر دارد. اجر صدقه اي كه به زن داده مي شود و اجر خود متعه
تفسير منهج الصادقين للملا الكاشاني 2/495

خواننده ي محترم ديديد که متعه نزد انانواجب مي باشد و منکر ان کافر؟


Friday, August 2, 2013

اسلام آوردن عمر بن خطاب + سند

ابن اثير مى‏نويسد: «آن گاه عمر بعد از سى و نه مرد و بيست وسه زن اسلام آورد، و گفته‏اند بعد از چهل مرد و يازده زن مسلمان شد، و هم گفته شده كه بعد ازچهل وپنج مرد، و يازده زن به اسلام گرويد. او بعد از مهاجرت مسلمين به حبشه اسلام آورد. قبل از او حمزة بن عبدالمطلب مسلمان شده بود، و بدين گونه مسلمانان نيرومند شدند.»( كامل ابن اثير - جلد 2 ص 57)


 
در پاورقى كامل ابن اثير مى‏نويسد مسلمان شدن عمر در سال ششم هجرت روز داد.( كلمه هجرت غلط چاپى است، و صحيح آن سال ششم بعثت بوده است.) و ابن اثير سپس مى‏افزايد:

ام عبدالله دختر ابوحثمه (كه نامش ليلا بود) همسر عامر بن ربيعه عموزاده عمر مى‏گويد: ما آماده حركت به سوى حبشه بوديم. عامر دنبال كارى رفته بود.در اين هنگام ديدم عمر كه هنوز مشرك بود آد و در مقابل من ايستاد. ما قبلا از وى آزار زيادى مى‏ديديم.

عمر پرسيد: ام عبدالله! مى‏خواهيد برويد؟ گفتم: آرى، به خدا مى‏رويم به سرزمين خدا. چون ما را اذيت كردى و شكنجه دادى. مى‏رويم تا خدا گشايشى در كار ما پديد آورد.

عمر گفت: خدا همراهتان. اين را درحالى گفت كه ديدم منقلب شده است. وقتى عامربرگشت موضوع را به او گفتم. عام پرسيد احتمال مى‏دهى كه عمر مسلمان شود؟ گفتم: آرى. عامر گفت: «او اسلام نخواهد آورد مگر اينكه الاغ خطاب مسلمان شود.» اين را عامل بدين جهت گفت كه عمر نسبت به مسلمين خشونت و سرسختى زياد نشان مى‏داد.

سپس ابن اثير مى‏گويد: علت مسلمان شدن عمر اين بود كه خواهرش خطاب و همسرش سعيد بن زيد عدوى، مسلمان شده بودند، و مسلمانان اسلام خود را از عمر كتمان مى‏كردند. نعيم بن عبدالله عدوى هم اسلام خود را پنهان مى‏داشت. خباب بن ارت به خانه فاطمه آمد و رفت مى‏كرد و به وى قرآن مى‏آموخت. روزى عمر درحالى كه شمشير به دست داشت، به قصد كشتن پيغمبر و مسلمانان كه در خانه ارقم بن ابى ارقم در جنب كوه صفا گرد آمده بودند، رفت. در آن روز نزديك چهل مرد از مسلمانان كه به حبشه رفته و بازگشته بودند نزد پيغمبر حضور داشتند.

نعيم بن عبدالله از بستگان عمر در ميان راه با او برخورد نمودند و پرسيد: عمر! كجا؟ عمر گفت: مى‏خواهم بروم محمد را كه باعث پراكندگى قريش شده و دين آنها را به مسخره گرفته و خدايان آنها را دشنام مى‏دهد به قتل رسانم.

نعيم گفت: به خدا غرور تو را گرفته است. گمان مى‏كنى اولاد عبدمناف پس از آنكه محمد را كشتى مى‏گذارند در روز زمين راه بروى؟ بهتر نيست كه به فاميل خودت سر بزنى و به كار آنها برسى؟ عمر گفت: كدام يك از آنها؟ نعيم گفت: داماد و پسر عمويت‏سعيد بن زيد و خواهرت فاطمه.به خدا هر دو مسلمان شده‏اند.

عمر برگشت و روى به خانه خواهر نهاد. در آن روز خباب بن ارت نزد آنها بود و به زن و شوهر قرآن ياد مى‏داد. همين كه متوجه شدند عمر مى‏آيد،حباب از ترس پنهان شد. فاطمه هم صفحه‏اى كه آيات قرآنى در آن نوشته شده بود در زير ران خود پنهان كرد.

عمر صداى قرآئت قرآن خباب را شنيده بود. به همين جهت وقتى وارد شد پرسيد اين زمزمه چه بود؟ خواهر و شوهر خواهر گفتند: چيزى شنيدى؟ عمر گفت: آرى، و به من اطلاع داده‏اند كه شما دو نفر پيرو دين محمد شده‏ايد. سپس به طرف سعيد رفت و او را زير ضربات خود گرفت.

فاطمه به يارى شوهر برخاست تا او را از دست عمر نجات دهد. عمر هم كه اين را ديد فاطمه را مضروب ساختا و سرش را شكست. وقتى كار به اين جا كشيد خواهر و داماد گفتند: آرى ما مسلمان شده‏ايم و به خداى يگانه ايمان آورده‏ايم، هر كارى مى‏خواهى بكن.

چون عمر سرخون آلود خواهر را ديد از كرده خود پشيمان شد و به وى گفت: صفحه‏اى كه شنيدم از روى آن مى‏خوانيد بده ببينم محمد چه آورده است.

فاطمه گفت: مى‏ترسم آن را پاره كنى. عمر قسم خورد كه آن را مسترد خواهد داشت. فاطمه گفت:چون تو مشرك هستى نجسى، و قرآن را جز افراد پاك نمى‏تواند مس كند. عمر هم رفت و غسل كرد، سپس فاطمه صفحه قرآن را به دست او دغاد وعمر كه خواندن مى‏دانست‏شروع به قرائت آن كرد. اوائل سوره طه بود. وقتى آن را خواند گفت: چه سخن خوبى است.

همين كه خباب اين را از عمر شنيد از نهانگاه بيرون آمد. عمر گفت: اى خباب مرا ببر نزد محمد تا اسلام بياورم. به دنبال عمر همراه خباب آمد به در خانه‏اى كه پيغمبر و يارانش در آن بودند و در زد.

مردى از ياران پيغمبر برخاست و از روزنه در نگاه كرد و چون ديد عمر است و شمشير به دست دارد موضوع را به پيغمبر خبر داد.

حمزه عموى پيغمبر گفت: يا رسول الله! اجازه بدهيد وارد شود. اگر كار خيرى با ما دارد او را مى‏پذيريم، و چنانچه انديشه بدى در سر دارد با شمشير خودش به قتلش مى‏رسانيم.

هنگامى كه عمر وارد شد گفت: يا رسول الله! آمده‏ام تا به خدا پيغمبرش ايمان بياورم. پيغمبر از شنيدن اين سخن تكبيرى گفت كه هر كس در مسجد الحرام بود متوجه شد عمر مسلمان شده است.

عمر مى‏گويد: وقتى مسلمان شدم آمدم به در خانه ابوجهل و در زدم ابوجهل بيرون آمد و گفت: مرحبا! برادر زاده چه خبر؟ گفتم: آمده‏ام تا به تو بگويم مسلمان شده‏ام، و به محمد ايمان آورده‏ام، و آنچه را او از جانب خدا آورده است تصديق دارم.

ابوجهل كه اين را شنيد در را بست و گفت: تف بر تو و خبرى كه آورداى.

سپس ابن اثير مى‏نويسد: درباره اسلام آوردن عمر طورى ديگرى هم گفته‏اند.( كامل ابن اثير - ج 2 ص 57. بدون تعصب بايد گفت آنچه راجع به اسلام آوردن ابوبكر و عمر و عثمان و تاريخ و زمان آن رد تارخ و حديث منقول از طرف عامه آمده است، بايد با قيد احتياط تلقى شود. زيرا بنى اميه كه مى‏خواستند فضائل اهل بيت عليهم السلام را از نظرها محو كنند، بعضى از صحابه دنياپرست مانند ابوهريره و سمرة بن جندب و غيره را واداشتند، تا در مقابل فضائل و مناقب و افتخارات اهلبيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و شخص على عليه السلام، احاديثى وضع و جعل نمايند، و از جمله اينكه فضايل خلافاى ثلاثه را بيش و پيش از آنها وانمود كنند.

Wednesday, March 27, 2013

Bibi Fatima(a.s) Shahadat according to Sunni source by Ayatullah Waheed Khurasani -Video

Ayatullah Waheed Khurasani explaining the importance of commemorating the Shahsdat of Bibi Fatima(a.s)

Tuesday, February 19, 2013

Umar killed lady Fatima, why Imam Ali did not kill him right there? - Video

Monday, February 18, 2013

Could You please tell who is the Imam of Fatima Zehra (SA) ??

Ahmad ibn Hanbal in his Musnad, vol. 28, p. 88, Number 16876 (Muasassat al-Risalah) records: 
قال رسولالله 
 : من مات بغير إمام مات ميتة جاهلية

 Allah's Apostle said: "Whosoever dies without an Imam dies the death of Jahiliyyah (i.e. a pagan death)." 

The annotator says: هذا حديث صحيح لغيره وهذا إسناد حسن من أجل عاصم وبقية رجاله ثقات، رجال الشيخين This Hadith is sahih via corroboration, and this chain is hasan on account of Asim, while the rest of the narrators are trustworthy, being narrators of the Two Shaykhs. 
Sahih Bukhari Volume 4, Book 53, Number 325: 
Narrated Ayesha(mother of the believers),'After the death of Allah's Apostle Fatima,the daughter of Allah's Apostle asked Abu Bakr As-Siddiq to give her the share of inheritance from what Allah's Apostle had left of the Fai (i.e. booty gained without fighting)which Allah had given him. Abu Bakr said to her, "the Holy Prophet (saww) had said, 'Our property will not be inherited, whatever we (i.e. prophets) leave is Sadaqah (to be used for charity)." Fatima, the daughter of Allah's Apostle got angry and stopped speaking to Abu Bakr, and continued assuming that attitude till she died. Fatima remained alive for six months after the death of the Holy prophet(saww).


Monday, November 26, 2012

آیا ام کلثوم به عقد عمر بن خطاب درآمده و همسر وی شده است ؟

ازدواج امّ‏کلثوم با عمربن خطاب یا خواستگاری از او مورد اختلاف شدید علمای اسلام و مورّخان قرار گرفته است: برخی «امّ‏کلثوم» را دختر امیرالمؤمنین(ع) ندانسته بلکه ربیه آن حضرت می‏دانند، عدّه‏ای ازدواج را در حدّ خواستگاری می‏دانند، دسته‏ای ازدواج را ناکام و بدون عروسی دانسته‏اند، برخی نیز آن را بامیل و رغبت امام علی(ع) و بعضی دیگر آن را با اکراه و تهدید می‏دانند.
برخی از اهل سنت در بحث امامت به این موضوع استناد کرده و گفته‏اند: این قضیه از جمله اموری است که دلالت دارد بر این که امام امیرالمؤمنین(ع) از رفتارها و کردارهای خلیفه دوم خشنود بوده و حکومت او را تأیید می‏کرده که دخترش را به نکاح او درآورده است. همان‏گونه که «باقلانی» از متکلمان عامه به آن استشهاد کرده است. اکنون به تفصیل این ماجرا می‏‏پردازیم.
روایات قضیه
از جمله اموری که این ماجرا را پیچیده کرده این‏که شیعه و سنّی آن را در مصادر حدیثی خود آورده است، اگرچه اهل سنت آن را با تفصیل و دقت فراوان نقل می‏کنند و شیعه امامیه آن را به صورت مجمل یا به عنوان حکایت از اهل سنت یا از باب الزام خصم به اعتقادها و باورهای خود نقل کرده است. اینکه به برخی از روایات که در مصادر اهل سنت آمده اشاره می‏کنیم:
1ـ ابن سعد می‏گوید: «... عمربن خطاب، ام کلثوم دختر علی بن ابی طالب را به ازدواج خود درآورد، در حالی که دختری غیربالغ بود و نزد او بود تا هنگامی که عمر کشته شد و برای او دو فرزند به نام زید و رقیه به دنیا آورد.»[1]
2ـ حاکم نیشابوری به سند خود از علی بن حسین نقل می‏کند: عمر بن خطاب برای خواستگاری امّ‏کلثوم دختر علی(ع) نزد او آمد و از او خواست که دخترش را به نکاح وی درآورد. علی(ع) فرمود: من او را برای فرزند برادرم، عبدالله بن جعفر گذاشته‏ام. عمر گفت: باید او را به نکاح من درآوری... آنگاه علی(ع) امّ‏کلثوم را به ازدواج او درآورد. سپس عمر نزد مهاجران آمد و گفت: آیا به من تبریک نمی‏گویید؟ گفتند: به چه دلیل؟ گفت: به دلیل ازدواج امّ‏کلثوم دختر علی فاطمه. من شنیدم از رسول خدا(ص) که فرمود: هر نسب و سببی روز قیامت منقطع است، مگر سبب و نسب من. از همین رو، دوست دارم که بین من و رسول خدا(ص) نسب و سبب باشد.»[2]
3ـ بیهقی نیز به سند خود از علی بن الحسین(ع) نقل می‏کند: عمر بعد از انجام گرفتن ازدواج از مهاجران خواست که به او تبریک گویند، زیرا از رسول خدا(ص) شنیده بود که هر سبب و نسبی غیر از سبب و نسب حضرت در روز قیامت منقطع می‏شود.»[3]
این قضیه را عده‏ای دیگر، امثال: خطیب بغدادی،[4] ابن عبدالبرّ،[5] ابن اثیر[6] و ابن حجر عسقلانی[7] نقل کرده‏اند.
بررسی کلّی سندها
1ـ بخاری و مسلم از ذکر این حدیث اعراض کرده و آن را در دو کتاب معروف و مهمّ خود نقل نکرده‏اند و چه بسیار احادیثی که به همین جهت علمای اهل سنت تضعیف نموده‏اند.
2ـ حدیث در صحاح ستّه و دیگر کتاب‏های معروف اهل سنت، همانند مسند احمد بن حنبل نیامده است.
بررسی سند هر یک از روایات
حاکم نیشابوری در نقل ماجرا آن را صحیح، ولی ذهبی در تلخیص المستدرک سند آن را منقطع دانسته است؛ همان‏گونه که بیهقی آن را مرسل می‏داند. هم‏چنین بیهقی با سندهای دیگری این قضیه را نقل کرده که همه آنها ضعیف است.
ابن سعد نیز حدیث را در الطبقات الکبری به طور مرسل نقل کرده است. ابن حجر در الاصابه با سند خود نقل کرده که در آن «عبدالرحمن بن زید بن اسلم» است که تعداد زیادی از علمای رجال اهل سنت او را تضعیف نموده‏اند.[8] هم‏چنین در سند آن «عبدالله بن وهب» وجود دارد که تضعیف شده است.[9]
ابن حجر به سندی دیگر از عطاء خراسانی نقل کرده که ابن عدی و بخاری او را از جمله ضعیفان شمرده‏اند.[10]
خطیب بغدادی نیز آن را با سندی نقل کرده که در آن احمد بن حسین صوفی، عقبة بن عامر جهنی و ابراهیم بن مهران مروزی وجود دارد که اوّلی تصریح به ضعف او شده، دوّمی را از لشکریان و امیران معاویه ذکر کرده‏اند و سوّمی نیز مهمل دانسته شده است. در نتیجه می‏توان گفت که هیچ یک از روایات، سند معتبری ندارد.
بررسی متون احادیث
با مراجعه به متن‏های مختلف احادیث، به برخی از اشکال‏ها اشاره می‏کنیم:
1ـ تهدید و ارعاب
از برخی روایات استفاده می‏شود که خواستگاری با تهدید و ارعاب بوده است.
کلینی از امام صادق(ع) در مورد ازدواج امّ‏کلثوم نقل می‏کند که حضرت فرمود: «وی زنی از زنان ما بود که غاصبانه به ازدواج دیگری درآمد... .»[11]
شیخ مفید(ره) می‏فرماید: «امیرالمؤمنین(ع) به دلیل تهدید عمر و در امان نبودن جان خود و شیعیانش، از روی ضرورت، و ناچاری تن به این امر داد و همان‏گونه که در جای خود گفته‏ایم، ضرورت اظهار کلمه کفر را مشروع می‏کند؛ خداوند متعال می‏فرماید: (اِلاّ مَنْ اُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْیِمانِ.)[12]
ابن سعد نقل می‏کند که علی(ع) در جواب خواستگاری عمر فرمود: او دختری کوچک است. عمر در جواب گفت: به خدا سوگند تو حقّ نداری که مرا از این کار منع کنی و من می‏دانم که چرا او ار به نکاحم درنمی‏‏آوری... .[13]
ابن المغازلی نیز از عمر بن خطاب نقل می‏کند که گفت: به خدا سوگند! مرا چیزی بر اصرار این خواستگاری وادار نکرد، مگر آن که از رسول خدا شنیدم... .[14]
از این حدیث استفاده می‏شود حضرت بنا به اصرار زیاد تن به این درخواست داد.
از برخی متون تاریخی نیز استفاده می‏شود خواستگاری به پیشنهاد و تأکید «عمرو بن عاص» بوده است.
شیخ مفید(ره) می‏فرماید: «ضرورت، هرگاه انسان را به نکاح و دختر دادن به گمراه بکشاند، در صورتی که او اظهار به کلمه اسلام دارد، کراهت برطرف شده و نکاح جایز می‏شود. این ماجرا از قضیه لوط تعجب‏انگیزتر نیست. حضرت لوط(ع) به آنان پیشنهاد کرد: هر کدام از دخترانش را می‏خواهند به نکاح خود درآورند، با آن که آنان کافر و گمراه بودند خداوند از قول او می‏فرماید: (هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ اَطْهَرُ لَکُمْ)؛[15] «اینان دختران من هستند و برای شما پاک‏ترند».[16]
همو در جایی دیگر می‏‏نویسد: «بر فرض صحّت اصل قضیه، برای آن دو توجیه هست که هر دو با مذهب شیعه در گمراهی سابقین بر امام علی(ع)، منافاتی ندارد:
الف) نکاح طبق ظاهر اسلام صورت گرفته که عبارت است از: شهادتین، نماز به سمت قبله و اقرار به تمام شریعت. اگرچه افضل آن است با کسی ازدواج شود که به ولایت اعتقاد دارد، نه آن که به ظاهرِ اسلام، گمراهی را اضافه کرده، لکن تا حدّی که او را از اسلام خارج نکند. ولی اگر ضرورت، کسی را مجبور به نکاح با انسان گمراه وادار کند، در صورتی که اظهار به کلمه شهادتین دارد، کراهت از آن برطرف می‏شود و چیزی که در حال اختیار مکروه بوده، جایز می‏گردد. امیرالمؤمنین(ع) احتیاج به تألیف قلوب و حفظ خون‏ها داشت؛ از همین رو ملاحظه کرد که اگر بخواهد با این امر مخالفت کند، در دین و دنیای مردم فساد ایجاد خواهد شد، لذا به درخواست او جامه عمل پوشانید.
ب) نکاح و ازدواج با گمراه ـ همانند کسی که منکر امامت بوده و آن را برای کسی می‏داند که استحقاقش را ندارد ـ حرام است، مگر در صورتی که انسان بر دین و جانش بترسد؛ همان‏گونه که اظهار کلمه کفر ـ که ضد کلمه ایمان است ـ در همین صورت جایز است و خوردن مردار و گوشت خوک هنگام ضرورت حلال می‏گردد، اگرچه در صورت اختیار، حرام است. در جای خود به اثبات رسیده که ضرورت‏ها، محذورات و محرمات را مباح می‏کند؛ همان‏گونه که حضرت لوط(ع) دخترانش را بر کافران قومش عرضه کرد. هم‏چنین رسول خدا(ص) در زمان جاهلیت، دو نفر از دخترانش را به دو کافر تزویج نمود.»[17]
و نیز می‏فرماید: «رسول خدا(ص) قبل از بعثت، دو نفر از دخترانش را یکی به نکاح عتبةبن ابی لهب و دیگری را به نکاح ابی العاص بن ربیع درآورد و بعد از بعثت، آنان را از شوهرانشان جدا نمود. عقبه بر کفر از دنیا رفت، ولی ابوالعاص بعد از جدایی اسلام آورده و دوباره به نکاح اول بازگشت... .»[18]
2ـ اضطراب در متن حدیث
احادیث مضطرب است و می‏دانیم که اضطراب متن از جمله اموری است که حدیث را از حجّیت و اعتبار ساقط می‏کنند. در برخی از روایات آمده است: امیرالمؤمنین متولّی عقد دخترش شد. دسته‏ای دیگر می‏گوید: عباس متولّی آن شد. در بعضی آمده است: عقد بعد از تهدید عمر انجام گرفت. عده‏ای دیگر می‏گوید: عقد با اختیار و میل و رغبت امام صورت گرفت. در دسته‏ای از روایات آمده است: عمر از او صاحب بچه‏ای شد که نامش را «زید» نهاد. برخی دیگر می‏گوید: عمر قبل از مباشرت با وی، کشته شد. در دسته‏ای از روایات آمده است: زید بن عمر نسل داشته است. در برخی دیگر آمده است: زید بن عمر نسلی از خود به جای نگذاشت. بعضی می‏گوید: زید و مادرش، ام‏کلثوم کشته شدند. در دسته‏ای از روایات آمده است: مادر زید پس از مرگ وی زنده بود. در برخی منابع ذکر شده است: عمر مهر او را چهل هزار درهم قرار داد. عده‏ای دیگر مهر او را چهار هزار درهم نوشته‏اند و گروهی نیز آن را پانصد درهم نقل کرده‏اند.
3ـ تناسب نداشتن سنّ عمر با ام‏کلثوم
فقیهان در بحث نکاح، کفو و همانند بودن بین زن و مرد را شرط می‏دانند، و حال آن‏که می‏دانیم هیچ تناسبی بین این دو از نظر سنّ نبوده، زیرا در برخی از احادیث آمده که علی(ع) به عمر فرمود: او صغیره است... و در بعضی دیگر آمده که حضرت(ع) فرمود: او صبیّه است.[19]
4ـ ام کلثوم دختر ابی‏بکر
از برخی تواریخ استفاده می‏شود که ابی‏بکر دختری به نام «امّ‏کلثوم» داشت که عمر از وی خواستگاری کرد. از همین رو ممکن است به جهت تشابه اسمی آن را به دختر امیرالمؤمنین نسبت داده‏اند.
ابن قتیبه در «المعارف» می‏گوید:
«عمر هنگام خواستگاری از امّ‏کلثوم دختر ابی‏بکر، وی را نزد عایشه برد. عایشه آن را قبول کرد، ولی ام‏کلثوم از عمر کراهت داشت....»[20]
عمری موصلی نیز این قصه را در کتاب الروضة الفیحاء فی تواریخ النساء[21] و نیز عمر رضا کحاله در کتاب اعلام النساء[22] نقل کرده است.
5ـ ام‏کلثوم دختر جرول
برخی از مورخان مادر زید بن عمربن خطاب را امّ‏کلثوم دختر جرول دانسته‏اند، لذا ممکن است تشابه اسمی باعث شده باشد که آن را به دختر امیرالمؤمنین(ع) نسبت دهند.
طبری می‏گوید: مادرِ زید اصغر و عبیدالله که در جنگ صفین همراه معاویه کشته شدند، امّ‏کلثوم دختر جرول بوده است که اسلام بین او و عمر جدایی انداخت.»[23]
اغلب مورخان موضوع ازدواج امّ‏کلثوم، دختر جرول را با عمر بن خطاب در جاهلیّت نقل کرده‏اند.[24]
6ـ تنافی قضیه با ثوابت شریعت
با مراجعه به برخی از روایات پی می‏بریم یا عمر بن خطاب به مسائل شریعت بی‏توجه بوده یا این که اصل قصّه دروغ است.
خطیب بغدادی نقل می‏کند: قبل از ازدواج، علی(ع) به ام‏کلثوم دختر فاطمه امر کرد که خود را زینت کند؛ آن‏گاه نزد عمر فرستاد. عمر هنگامی که او را دید به سویش حرکت کرده و به ساق پایش دست کشید و گفت: به پدرت بگو: راضی هستم. وقتی او (ام‏کلثوم) نزد علی(ع) آمد، حضرت فرمود: عمر چه گفت: عرض کرد: مرا به سوی خود خواند و بوسید و هنگامی که ایستادم ساق پایم را گرفت.
این ماجرا با غیرت امیرالمؤمنین(ع) سازگاری ندارد، زیرا چگونه حضرت دخترش را قبل از ازدواج به دست کسی می‏سپارد که هیچ حدود شرعی را مراعات نمی‏کند. از همین رو سبط بن جوزی بعد از آنکه این قصه را از جدّش صاحب کتاب المنتظم نقل می‏کند، قبیح شمرده و می‏گوید: «جدّم در کتاب المنتظم ذکر کرده که علی دخترش امّ‏کلثوم را به سوی عمر فرستاد تا او را ببیند، عمر ساقش را بالا زده و با دستش مسّ کرد. آنگاه می‏گوید: سخن من این است که اگر به جای او (امّ‏کلثوم) زن کنیزی بود، به خدا سوگند! این عمل قبیح بود، زیرا به اجماع مسلمین لمس زن جایز نیست، تا چه رسد به عمر که این عمل از وی صادر شده باشد.»[25]
در برخی از روایات آمده است: «... امّ‏کلثوم با او برخورد شدیدی کرد و فرمود: چگونه این کارها را انجام می‏دهی؟ اگر امیر و خلیفه مؤمنین نبودی، دماغت را خرد می‏کردم. آن‏گاه از منزلش بیرون آمده، نزد پدر رفت و بعد از ذکر جریان عرض کرد: ای پدر مرا نزد پیرمرد پستی فرستادی... .»[26]
این احمتمال نیز هست که عمر در مورد مسائل شهوانی اختیاری از خود نداشته است، لذا از او رسیده که می‏گفت: «در من از جاهلیت چیزی جز مسئله نکاح باقی نمانده است... .»[27]
7ـ امّ‏کلثوم از غیر زهرا(ع)
اهل سنت اصرار زیادی دارند که عمر از امّ‏کلثوم دختر علی و فاطمه(ع)، خواستگاری کرده است؛ تا این‏که برای او سببی به رسول خدا(ص) بیابند، در حالی که از برخی تواریخ استفاده می‏شود که حضرت علی(ع) دختری دیگر به نام «امّ‏کلثوم» از غیر حضرت زهرا(ع) داشته است: برخی از مورخان در این‏باره می‏گویند: «علی(ع) دو دختر به نام زینب صغری و امّ‏کلثوم صغری داشته که هر دوی آنها از امّ‏ولد بوده‏اند.»[28]
ابن قتیبه نیز ام‏کلثوم را دختر امام علی(ع) دانسته و می‏گوید: مادر او امّ‏ولد و کنیز بوده است.[29]
طریحی نیز می‏گوید: «امّ‏کلثوم زینب صغری دختر امیرالمؤمنین(ع) است که با برادرش حسین(ع) در کربلا بود. مشهور بین اصحاب آن است که عمر بن خطاب او را به زور به نکاح خود درآورد. همان‏گونه که سید مرتضی در رساله‏ای بر آن اصرار دارد و قول صحیح‏تر را ـ به جهت روایات مستفیضه ـ همین می‏داند.»[30]
روایات شیعه
علما و محدثان شیعه این قضیه را با مضامین مختلف و با سندهای صحیح و ضعیف نقل کرده‏اند که به برخی از آنها اشاره می‏کنیم:
1ـ کلینی به سند خود از امام صادق(ع)، درباره ازدواج امّ‏کلثوم نقل می‏کند که حضرت فرمود: «وی زنی از زنان ما بود که غاصبانه به ازدواج دیگری در آمد...»
2ـ همو به سند خود از امام صادق(ع) نقل می‏کند: از حصرت سؤال شد: آیا زنی که شوهرش مرده است، در خانه خود عدّه وفات بگیرد یا هر کجا که می‏خواهد؟ حضرت فرمود: «هرکجا که می‏خواهد، زیرا علی(ع) بعد از وفات عمر، امّ‏کلثوم را به خانه خود برد.»[31]
3ـ شیخ طوسی(ره) به سند خود از امام باقر(ع) نقل می‏کند: امّ‏کلثوم دختر علی(ع) و فرزندش زید بن عمر بن خطاب در یک ساعت از دنیا رفتند... .[32]
در توجیه این روایات و روایات دیگر می‏گوییم:
الف) همه روایات صحیح السند نیستند؛
ب) برخی از روایات دلالت بر وقوع عقد و نکاح ندارد، همانند روایاتی که دلالت دارد که امام علی(ع) امر نکاح را به عباس واگذار کرده است؛[33] همان‏گونه که مجلسی به آن تصریح کرده است.
ج) اغتصاب و غصب فرج؛ معلّق بر صحت ادعای تزویج است؛ یعنی بر فرض صحت و وقوع تزویج؛ همان‏گونه که عامه می‏گویند: این فرجی است که از ما غصب شده است و تعلیق دلالت بر وقوع نکاح ندارد. مجلسی‏(ره) می‏گوید: «معنای حدیث آن است که در ظاهر از ما غصب شد و به گمان مردم، اگر این قصّه صحیح باشد.»[34]
در مورد روایت اوّل در سند آن «جعفر بن محمّد قمی» است که مجهول بوده و مشترک است با جعفر بن محمّد اشعری و جعفر بن محمّد بن عبیدالله، که این دو نیز مجهولند.[35] هم‏چنین در سند آن «قداح» وجود دارد که طبق نصّ رجالیین مهمل بوده؛ از همین رو سند روایت ضعیف است. از حیث دلالت نیز گفته شد احتمال دارد که زید فرزند عمر از امّ‏کلثوم دختر جرول و یا دیگری است.
در مورد روایت دوّم: روش امامان این بود که در اثبات برخی از احکام، به معتقد خصم استدلال می‏کردند، در صورتی که مخاطب از جمله آنان بود. در این روایت، حضرت درصدد اثابت قضیّه ازدواج امّ‏کلثوم نیستند، بلکه در مقام اثبات حکمی است که مخالف با نظر اهل سنت است، زیرا آنان قائل بودند به این که عده زن شوهر مرده در غیر خانه شوهر جایز نیست. حضرت برای اثبات جواز آن به خبر ام‏کلثوم که اهل سنت نقل می‏کنند، استدلال کرده است.
در نهایت بر فرض که این توجیهات صحیح نباشد این روایات حمل بر تقیه و تهدید می‏شود که در برخی روایات نیز به آن تصریح شده است. خصوصاً اینکه در روایات تصریح نشده که امّ‏کلثوم دختر فاطمه زهرا(ع) باشد، ممکن است که از غیر حضرت بوده است. در هر صورت با این همه احتمالات اصل قضیّه و استدلال و تکیه کردن بر آن به عنوان تأیید خلیفه دوّم، امری نادرست است

..........

1. طبقات ابن سعد، ج 8، ص 462.
2 . مستدرک حاکم، ج 3، ص 142.
3 . بیهقی، سنن الکبری، ج 7، ص 63.
3 . تاریخ بغداد، ج 6، ص 182.
5 . الاستیعاب، ج 4، ص 1954.
6 . اسدالغالبه، ج 5، ص 614.
7 . الاصابه، ج 4، ص 492.
8 . ر.ک: عقیلی، الضعفاء، ج 2، ص 331؛ ابن عدی، الکامل فی الضعفاء، ج 7، ص 1581.
9 . همان، ج 5، ص 337.
10 . الکامل، ج 7، ص 69.
11 . کافی، ج 5، ص 436.
12 . مسائل سرویه، ص 92.
13 . طبقات ابن سعد، ج 8، ص 464.
14 . مناقب امام علی(ع)، ص 110.
15 . هود (11)، آیه 78.
16 . تزویج علی(ع) بنته من عمر، ص 15.
17 . المسائل السرویة.
18 . ترویج امّ‏کلثوم من عمر، ص 16.
19 . طبقات ابن سعد، ج 6، ص 312.
20 . ابن قتیبه، المعارف، ص 175.
21 . الروضة الفیحاء فی تواریخ النساء، ص 303.
22 . اعلام النساء، ج 4، ص 250.
23 . تاریخ طبری، ج 3، ص 269؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 28.
24 . ر.ک: الاعصابة، ج 4، ص 491؛ صفة الصفوة، ص 116 و تاریخ المدینة المنورة، ج 2، ص 659.
25 . سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ص 288.
26 . اسدالغالبه، ج 5، ص 614؛ الاصابه، ج 4، ص 492 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 4، ص 138.
27 . طبقات ابن سعد، ج 3، ص 982.
28 . تاریخ موالید الائمه، ص 16؛ نورالابصار، ص 103 و نهایة الارب، ج 20، ص 223.
29 . ابن قتیبه، المعارف، ص 185.
30 . اعیان الشیعه، ج 13، ص 12 (به نقل از طریحی).
31 . همان، ج 6، ص 115.
32 . تهذیب، ج 2، ص 42.
33 . وسائل، ج 20، باب 10، کافی، ج 5؛ ص 346 و مرآة العقول، ج 2، ص 42.
34 . مرآة العقول، ج 2، ص 42.
35 . معجم رجال الحدیث، ترجمه جعفر بن محمّد اشعری.

شناخت کلی از عمر بن خطاب

عمر بن خطاب بن نفيل از قبيله قريش بود. او در سال 13 ( عام الفيل ) در مکه به دنيا آمد. کنيه‌اش ابوحفص و مادرش، حنتمه بود. تا پيش از مسلمان شدن ظاهري، از دشمنان رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم به شمار مي‌رفت.

بنا بر برخي روايات، هنگامي که عمر از سوي سران قريش مامور کشتن رسول خدا شد، متوجه شد که خواهر و شوهرخواهرش مسلمان شده‌اند. از اين رو خشمگين به خانه آنها رفت و خواهر خود را به شدت کتک زد. اندکي بعد با آيات قرآن آشنا شد و در سال ششم بعثت به ظاهر اسلام آورد.

عمر اندکي پيش از رسول خدا به مدينه هجرت کرد. به اقرار کتب اهل سنت وي بارها پيامبر اکرم صلي الله عليه واله را اذيت و موجبات ناراحتي ايشان را فراهم کرد. هنگام شهادت خاتم الانبيا، مانع نوشتن وصيت‌نامه شد و گفت: تب بر رسول خدا چيره شده و هذيان مي‌گويد! از اين رو، مايه حسرت بسياري از ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شد که چرا مسلمانان از آن وصيت مهم محروم شدند.

عمر در سقيفه بني ساعده حضور داشت و بيشترين نقش را در برگزيدن ابوبکر و بيعت مردم با او ايفا کرد. ابوبکر نيز در هنگام مرگ، وصيت کرد که عمر پس از وي خليفه شود. از اين رو عمر در سال 13 هجري، پس از مرگ ابوبکر، به خلافت دست يافت و لقب اميرالمؤمنين را براي خود برگزيد. عمر ده سال و شش ماه خلافت کرد و در اين مدت به تاسيس ديوان و دفتر براي حکومت همت گماشت و مقررات حکومتي بسياري وضع کرد. بسياري از سرزمين‌هاي اسلامي (مانند عراق، فلسطين، شام، مصر و بخش‌هاي بسياري از ايران ) در دوران خلافت او فتح شد.

يکي از اقدامات نادرست وي، طبقه‌‌بندي اصحاب رسول خدا جهت دريافت حقوق و مزايا بود؛ به طوري که در سال اّخر زندگي خود با مشاهده اختلاف طبقاتي شديد بين مسلمانان گفت:اگر سال ديگر زنده باشم، بيت المال را به روش پيامبر به طور مساوي بين مردم تقسيم مي‌کنم.

مورخان عمر را مردي بلندقد، سرخ‌رو و تندخو توصيف کرده‌اند که در مواردي به رسول خدا نيز اعتراض مي‌نموده است؛ از جمله در واقعه صلح حديبيه و متعه حج. حفصه، دخترش، يکي از همسران رسول خدا بود.
عمر در 27 ذيحجه سال 23 هجري، در 63 سالگي بر اثر ضربه شمشير ابولولو از دنيا رفت و در خانه رسول خدا، در کنار مرقد پيامبر به خاک سپرده شد.
(اسدالغابه، ج 4، ص 145، الکامل، ج 2، ص 209 تا 219 و 9 تا 19، معجم رجال الحديث، ج 13، ص 31.)

Friday, November 9, 2012

عمر آتیش زدن خان وحی

درایام فاطمیه وشهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهرا. سلام الله علیها به دست عمربن خطاب هستیم جنایتی که در تاریخ کاملا آشکار است و هرچه این جماعت ناصبی خواستن آن را کتمان کنند به لطف خدا روز به روز آشکار تر شده می شود در پستهای از این وب سایت اسنادی از مهمترین ودردسترس ترین کتب اهل سنت(همراه با اسکن کتاب) این جنایت بزرگ کاملا اثبات شدکه برای مشاهد به آرشیو وب سایت مراجعه کنید
اکنون قصد داریم اسنادی از دیگر کتب مرجع اهل تسنن که عموما کمتر مورد مطالعه قرار گرفته ارائه نماییم
باشد وسیله ای برای بیشتر آشکار شدن این حقیقت تلخ باشد.
سیوطی گوید: هنگامی که مردم با ابوبکر بیعت کردند, علی و زبیر در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره می پرداختند واین خبر به عمر بن خطاب رسید و او به درب خانه فاطمه آمد وگفت: ای دختر رسول خدا! به خدا سوگند محبوبترین افراد نزد ما پدر تو و پس از او، خود تو هستی؛ اما این محبت، مانع از آن نخواهد شد که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند من دستور ندهم این خانه را بر اهل آن به آتش کشند. عمر این جمله را گفت و بیرون رفت.


هنگامی که علی و زبیر به خانه بازگشتند، دخت گرامی پیامبر به علی و زبیر گفت: عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود، خانه را بر شما به آتش کشد، به خدا سوگند! او آنچه را سوگند خورده انجام می دهد

طبری می گوید: عمر،به سوی خانه علی که طلحه، زبیر و گروهی از مهاجران نیز در آن بودند آمد و گفت: به خدا سوگند!

برای بیعت با ابوبکر از خانه خارج شوید وگرنه خانه را به آتش میکشم...


بن عبد ربه زمانی که اسامی کسانی که با ابوبکر را میشمارد میگوید: آنها علی، عباس، زبیر، و سعدبن عباده بودند؛ اما علی، عباس و زبیر درخانه فاطمه نشسته بودند.

ابوبکر به عمر بن خطاب ماموریت داد تا برود و آنان را از خانه بیرون بیاورد و درصورت مقاومت با آنان درگیر شود عمر با شعله آتشی که به همراه داشت، به سوی آنها حرکت کرد فاطمه چون با این صحنه مواجه گردید, فرمود: ای پسر خطاب! آتش آوردی تا خانه مرا بسوزانی؟ گفت: آری، مگر آن که به آنچه امت در آن داخل شده (بیعت با ابوبکر ) شما هم داخل شوید... 


ابن ابی شیبه گوید: هنگامی که مردم با ابوبکر بیعت کردند, علی و زبیر در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره می پرداختند واین خبر به عمر بن خطاب رسید و او به درب خانه فاطمه آمد وگفت: ای دختر رسول خدا! به خدا سوگند محبوبترین افراد نزد ما پدر تو و پس از او، خود تو هستی؛ اما این محبت، مانع از آن نخواهد شد که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند من دستور ندهم این خانه را بر اهل آن به آتش کشند. عمر ای جمله را گفت و بیرون رفت. هنگامی که علی و زبیر به خانه بازگشتند، دخت گرامی پیامبر به علی و زبیر گفت: عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود، خانه را بر شما به آتش کشد، به خدا سوگند! او آنچه را سوگند خورده انجام می دهد.
 

این مطلب به دو دلیل قرار میدهم اول برای کسانی که می گویند آتش زدنی در کار نبوده و فقط تهدید بوده دوم برای اشخاصی که می گویند چرا امیرالمومنین دفاعی نکرد در اینجا کاملا معلوم که حضرت مامور به صبر بودن و...
لوسی مفسر اهل سنت گوید: زمانی که مردم باابوبکر بیعت کردن وعلی بیعت نکرد، ابوبکر قنفذ را به محضر علی فرستاد وگفت: به دنبال علی برو و به او بگو خلیفه رسول خدا رااجابت کن. قنفذ نزد علی رفت و پیغام ابوبکر به حضرت رساند. علی فرمود: چه زود به پیامبر خدا دروغ بستید ومرتد شدید. به خداسوگند پیامبر، غیر ازمن کسی را به خلافت منسوب نکرد. ابوبکر برای بیعت به دنبال علی فرستاد وعلی قبول نکرد، عمر عصبانی شد و درب خانه علی را به آتش کشید و داخل خانه شد. فاطمه برابر او قرار گرفت و فریاد زد: یا ابتاه یا رسول الله عمر شمشیرش را که در غلاف بود بلند کرد و به پهلوی فاطمه و نیز با تازیانه به بازوی وی زد در این هنگام فریاد فاطمه برخاست یا ابتاه . علی ناگهان از جای برخواست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت به زمین کوبید وضربه ای محکم بر بینی و گردن عمر نواخت...
 
    
.

Tuesday, August 14, 2012

نسب عمربن الخطاب در کتب اهل سنت

در کتاب شاخه طوبی صفحه 1 عالم جلیل القدر شیخ یوسف بحرانی و محمد بن السایب کلبی و ابی مخنف لوط بن یحیی ازدی در کتاب صلاة در معرفت صحابه و کتاب التنقیح در نسب صریح روایت کرده اند از عبدالله بن سیابه که او گفت: نکاح شبه از اقسام نکاح حلال است و متولد از شبهه و زنا نجیبتر است از ولد فراش و گاه در بعضی نسبتها کراماتی اتفاق می افتد که مناسب حال و سزاوار شان اوست از ارتباط نسبت بعضی به بعض و عرب فخر می کرد اگر این قسم نسبت در خودشان یا در چهارپایان ایشان بود. شاعری در تعریف شتر خود گفت: ...

بعد از آن گفته: نفیل از حبشه بنده کلب بن لوی بن غالب قریشی بوده است. بعد از مردن کلب عبدالمطلب او را متصرف شد. و صهاک کنیزی بود که از حبشه برای آن جناب فرستاده اند. روزها نفیل را به چراندن شتران و صهاک را به چراندن گوسفندان به صحرا می فرستاد و در چراگاه میان ایشان  تفرقه می انداخت. روزی اتفاق افتاد که این دو در چراگاهی جمع شدند. نفیل عاشق صهاک شد. و عبدالمطلب زیر جامه پوستی بر پای صهاک کرده بود. و بر آن قفلی زده بود و کلید آن را با خود نگاه می داشت. چون نفیل اظهار میل و خواهش جماع کرد، صهاک گفت: راه این کار مسدود است با این لباس پوست که پوشیده ام و این قفل که بر آن است. نفیل گفت: به جهت آن حیله کنم. پس قدری روغن گوسفند گرفت و آن پوست و اطراف آن را نرم کرد و آن را پایین کشید که تا زانو رسید پس با او جماع کرد. و به خطاب حمل برداشت. چون صهاک زایید از ترس جناب عبدالمطلب آن را در مزبله انداخت و زن یهودیه نانوایی او را برداشت و تربیت کرد. چون بزرگ شد شغل هیزم کنی پیش گرفت. از این جهت او را حطاب (با حاء بی نقطه) می گفتند. و در زبانها به غلط خطاب شد. و صهاک در نهان گاه گاه او را سرکشی می کرد. روزی در نزد او کج شد بود. کفل او نمایان شد. خطاب برخاست و نداست که او کیست. و با او جماع کردو حامله شد به حنتمه! او را نیز بعد از زاییدن به مزبله انداخت و هشام بن مغیرة بن ولید آنرا برداشت و تربیت کرد و از این جهت در نسب به او نسبت می دهند. چون بزرگ شد خطاب در خانه هشام تردد می کرد، حنتمه را دید، در نظرش مرغوب افتاد و خواستگار شد. هشام حنتمه را به او تزویج کرد و از او عمر متولد شد. پس خطاب والد عمر است به جهت اینکه از نطفه او حنتمه او را زایید و جد اوست چرا از زنای او با صهاک حنتمه متولد شد. و چون حنتمه و خطاب از یک مادرند، پس خطاب دایی و جد مادری و پدر اوست. و حنتمه مادر اوست که او را زایید و خواهر او چون عمر و حنتمه از یک پدرند و عمه او زیرا که حنتمه و حطاب از یک مادرند که صهاک باشد. این است ملخص کلام کلبی و ابو مخنف را در این مقام کلام طویلی است که از ذکر آن می گذریم. 

و نیز از کتاب مثالب محمد بن السایب نقل شده که بعد از زنای نفیل با صهاک عبدالعزیز بن ریاح نیز با وی مواقعه کرده و خطاب منتسب به این دو نفر است. ابن حجاج شاعر گوید:

من جده خاله و والده ... و امه اخته و عمتهاجدر ان یبغض الوصی و ان... ینکر یوم الغدیر بیعته

ترجمه: کسی که جد مادری او دایی و پدر او هم هست و مادرش خواهر او و عمه او هم هست. چنین نسبی سزاست که وصی پیامبر ص را دشمن دارد و بیعت خود را با او در روز غدیر منکر شود.
و همچنین در جلد سوم شرح نهج البلاغه صفحه 50 مرحوم خویی  آمده است که علامه حلی در کشف الحق گفته است: کلبی از رجال اهل سنت است که در کتاب مثالب گفته است: صهاک کنیزی حبشی متعلق به هاشم بن عبدمناف بوده است که نفیل پسر هاشم با او نزدیکی کرده و پس از او عبدالعزی پسر ریاح با او نزدیکی کرد، سپس صهاک پسری زایید به نام نفیل که عمر بن خطاب است.

به طریق مخالف در کتاب نهایه الطلب خلیلی مذکور است که خطاب الاغ فروش بود و خطاب اسم او نیست و لقب اوست و چون مردم مادر زناکار او را بسیار خطبه میکردند از این جهت ملقب به خطاب شد

هشام ابن السائب کلبی که از علمای سنیان است در کتاب مثالب الصحابه و کلبی نسابه شافعی گفته که صحاک حبشیه کنیز هاشم ابن عبد مناف بود و نفیل پسر هشام با وی زنا کرد و عبدالعزی بدنیا آمد وبعد از آن عبدالعزی با صحاک مادر خود زنا کرد که نفیل به دنیا آمد که جد عمر است وگویند که آبا اجداد عمر تا هفت پشت حرام زاده بودند

وهمچنین در زمان خلافت عمر بن خطاب، عمر بن عاص والی مصر بود. عمر او را به مدینه احضار کرد. وقتی عمر عاص رسید. عمر بن خطاب از او پرسید: چند روز در راه بودی؟ جواب داد: 20 روز. عمر با تمسخر و کنایه گفت مانند عاشقان آمدی! 
عمر عاص جواب داد: مرا مانند تو ای عمر، زن زناکار در ایام حیض خود حامله نبوده و مرا فاحشه ها بعد از تولد در پارچه خون حیض خود قنداق نکرده اند.

(عمر بن خطاب در محله بدنام فاحشه ها و در میان فاحشه ها به دنیا آمده و چون لباس نوزاد نداشته به وسیله پارچه حیض فاحشه ها قنداق شده است)

منابع این مطالب در منابع اهل سنت:النهایه فی غریب الحدیث، نوشته ابن اثیر جدری، جلد اول، صفحه 15و

 شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید شافعی، جلد12، صفحه39



وهمچنین   عمر بن خطاب "  می گوید  :

 «  أیها الناس ! تعلموا أنسابکم أرحامکم ولایسألنی أحد ما وراء الخطاب   »
  « ای مردم ! نسب خود را یاد بگیرید و کسی از قبل از خطاب از من سئوال نکند »

 تاریخ المدینة المنورة ج 3 ص 
797
این جا به شعر شاعربزرگ ایرانی مرحوم فردوسی اشاره کنیم که بجاست

کسی را کوپدر خالو بود در شرع پیغمبر
                      
        مسلمانش مخوان کوهست یکره کافر وترسا

هر آن کس را که باشد مادرش خواهر روانبود

               که او برپایه منبر نهدازبی حیایی پا

تبراکن تبرا کن از آن شومان بد اختر
                                   
  تبرا کن تبرا کن از آن دونان مادر کا


اگر پاکی دراصلت خطایی نیست خواجه
                            
               چوفردوسی همی کن لعنت بسیار براعدا

Popular Posts (Last 30 Days)

 
  • Recent Posts

  • Mobile Version

  • Followers